نازنین آمد ...!
نازنین آمــــد و دستی به دل مـــــا زد و رفت
پــــرده ی خلوت این غمکده بـــــالا زد و رفت
کنج تنهـــــایی ما را به خیـــــالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بـــــی عشقی ما دید و دریغش آمــــــد
آتش شوق درین جـــــان شکیبــــا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریـــــه ی تـوفانـی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایـــا که به دریا زد و رفت
بــــود آیـــــا که ز دیوانـــــه ی خــــود یاد کند
آن که زنجیـــــر به پای دل شیــــدا زد و رفت
پــــرده ی خلوت این غمکده بـــــالا زد و رفت
کنج تنهـــــایی ما را به خیـــــالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بـــــی عشقی ما دید و دریغش آمــــــد
آتش شوق درین جـــــان شکیبــــا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریـــــه ی تـوفانـی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایـــا که به دریا زد و رفت
بــــود آیـــــا که ز دیوانـــــه ی خــــود یاد کند
آن که زنجیـــــر به پای دل شیــــدا زد و رفت
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۸ ب.ظ توسط محمد
|