یکی بود...یکی نبود

اونکه بود تو بودی و اونکه جز تو کسی نبود من بودم

یکی داشت یکی نداشت

اونکه داشت تو بودی و اونکه جز تو کسی رو نداشت من بودم

یکی گفت و یکی نگفت

اونکه گفت تو بودی و اونکه جز تو به هیچ کس دوستت دارم رو نگفت من بودم

یکی رفت و یکی نرفت

اونکه رفت تو بودی و اونکه مهر تو هیچ وقت از دلش نرفت من بودم

همه اینها من بودم که از یادت رفتم

در اوج خدا بیا تماشایم کن

آنجا که گمم بیا و حاشایم کن

دیگر تو شدم به جان حلاج قسم

دیگر نه منم بیا و حاشایم کن

"سلام دوست جونا امیدوارم همتون خوب باشید امروز یه کتاب کوچولو خریدم که از یکی از شاعرامونه کتاب خیلی قشنگیه تصمیم گرفتم چند تا از رباعی هاشو براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد. " نام کتاب: فصل های فسیلیی ـ مجموعه رباعی ـ محمد قائدی" . دلم واسه همتون تنگ شده میبخشید زیاد وقت نمیکنم بهتون سر بزنم. 

شب ضربدر ستاره یعنی من و تو

صد دفتر پاره پاره یعنی من و تو

تا قصه ی اختیارمان جبری شد

هر کاره و هیچ کاره یعنی من و تو

حالا منم و همهمه ی آتش و دود

بر سینه ی من نشسته صد زخم کبود

حیرانی و عشق و آتش و آب و عطش

روز و شب من خاطره ای بیش نبود

روز آمد و از خواب پریدم ... شب شد

رفتم به ستاره ها رسیدم ... شب شد

تا صبح به اقبال خودم می خندم

تا دست به آسمان کشیدم ... شب شد