چرا؟!!!

براي چيزي که نميدانم چه بود مرا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردي?همين است آخرين حرفم.

نميدانم چرا رفتي?
چرا...؟

شايد خطا کردم و تو بي آنکه به فکر غربت چشمان من باشي?نميدانم کجا تا کي براي چه ولي رفتي؟

بعد از رفتنت يک قلب رويايي ترک برداشت و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از

رفتنت انگار کسي حس نکرد من بي تو تمام هستي ام را از دست خواهم داد? گويي کسي فهميد

تو نام مرا از ياد خواهي برد? من با آنکه ميدانم تو هرگز يادت را با عبور خود نخواهي  برد?اما من هنوزم

با تو هستم?هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو هستم? چرا رفتي ؟چرا؟

مشکوکم

من به سردی و به گرمی هوا مشکوکم

من به گرمابه و استخر شنا مشکوکم

بی اثر دارو ُ بی فایده تشخیص طبیب

من به آمپول و به قرص و به دوا مشکوکم

دیده ام بس که گدایان غنی بر سر راه

به تکدی گری هرچه گدا مشکوکم

من اگر منزویم ُ هیچ تعجب نکنید

چون به هر آدم و مخلوق دوپا مشکوکم

بنده را نیست به چشم و دل خود اطمینان

پس ببینید که من تا به کجا مشکوکم

ای کسانی که کنون طنز مرا می شنوید

رک و بی پرده بگویم : به شما مشکوکم

{ نوشته شده توسط رکسانا}

سلام محمد جونم و دوستای عزیزم امیدوارم از شعر بالا خوشتون اومده باشه این شعر توسط یکی از دوستای نزدیکم بنام فاطمه شاهین زاده سروده شده که از توابع بندر بوشهر هستند در ضمن شعرشون در بوشهر مقام اول آورده. خوشحال میشم نظر بدین.دوستتون دارم