سوال میکنم ...

سوال میکنم از

 چشمان پر سکوت ، از باران بهانه ها ، از رقص قاصدک ها

که دلم را به دنیای افسانه ها برد .

تمام عمر دلواپس لحظه ها ، ستاره ها را از پنجره چشمانت شمرده ام .

در روزی که نفس های قهر آلودت ثانیه ها را شکست ،

ای مهمان مضحک اشک وخیال ،

غبار احساست هنوز بر جاده دیوانگی بر جا مانده است

خوب است...

 

تاریک

 

چه جای ماه ،

كه حتی شعاع فانوسی

درین سیاهی جاوید كورسو نزند

به جز قدمهای عابران ملول

صدای پای كسی

سكوت مرتعش شهر را نمی شكند

***

به هیچ كوی و گذر

صدای خنده مستانه ای نمی پیچد

***

كجا رها كنم  این بار غم كه بر دوش است ؟

چرا میكده آفتاب خاموش است !

 

و ...

 

 

بگذار امشب
در آغوش ماه تو باشم
شاید
فردا مرا آفتابی نباشد...

 

 

محبوب من

بیا ای محبوب من !!! بیا که بی صبرانه منتظر آمدنت هستم

دیر وقتی است که گامهای استوارم را در جاده انتظارت نهاده ام

به شوق دیدنت این راه را با برق اشکهایم چه روشن  می پیمایم

بیا تا بیش از این نگاهم غریب نماند و قلبم بی تابی نکند

اگر میدانستی ...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز دلم را نمی شکستی

اگر می دانستی که نگاهت به من راستی می دهد

هرگز نگاهت را از من نمی بریدی

اگر می دانستی تکیه گاه من هستی

هرگز دستت را از من جدا نمی کردی

اگر می دانستی تک ستاره آسمان دل من هستی

هرگز چشمانت را از من پنهان نمی کردی 

اگر می دانستی که انتظار پایان دارد

هرگز انتظار را بر سر در قلبت نمی نوشتی

اگر می دانستی که فراموشت نمی کنم

هرگز فراموشم نمی کردی

اگر می دانستی که چقدر میفهممت

هرگز این حرف ها را نمی نوشتی

عشق من

 
 
به آسمون سپردم چشم از تو بر نداره
 

مراقب تو باشه سرت بلا نباره  



تا تو نخوای نتابه ، دلت گرفت بباره
 

همیشه با تو باشه ، تو رو تنها نذاره نذاره