چرا؟!!!
براي چيزي که نميدانم چه بود مرا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردي?همين است آخرين حرفم.
نميدانم چرا رفتي?
چرا...؟
شايد خطا کردم و تو بي آنکه به فکر غربت چشمان من باشي?نميدانم کجا تا کي براي چه ولي رفتي؟
بعد از رفتنت يک قلب رويايي ترک برداشت و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از
رفتنت انگار کسي حس نکرد من بي تو تمام هستي ام را از دست خواهم داد? گويي کسي فهميد
تو نام مرا از ياد خواهي برد? من با آنکه ميدانم تو هرگز يادت را با عبور خود نخواهي برد?اما من هنوزم
با تو هستم?هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو هستم? چرا رفتي ؟چرا؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط محمد
|