فتح می کنم سنگینی این سکوت را در حرمت تنهایی خویش،
روز جدالی می کند با نگاهم و تاریک می شود بی هیاهو...
شب غوغای فریادهایم را در سیاهی می کشد...
یاد آن روز زیر باران... آشنایی... بوسه تلخ جدایی...
در این روز و شب تیره که می ترسم من از  فریاد تنهایی... تو نیستی... نمی آیی!...