هرگز
هرگز
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم
هرگز ...
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
«دوستت دارم»
تو بزرگ بودی
آنقدر بزرگ
که رویاهای من در سرزمین خیال تو
قاصدکی بیش نبود
بزرگ بودی و دست نیافتنی
و من می دانستم
در دست نیافتنی ها
عظمتی ست پرستیدنی..
زندگی با تو خاطره ای برای من نبود
خاطره های با تو تمام زندگی من است...
زیر نگاه پاییزی تو
من چونان برگی افتادم
و از آن روز
زیر پای رهگذران خرد می شوم
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبدکه "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱:۳۶ ق.ظ توسط محمد
|