به نام او
عزیز من دیریست که رفته ای
و بارهاست که ندیده ام تو را
بعد از تو
در کوچه های ساکت تنهایی
در حالتی بین خواب و خستگی
پرسه می زنم،و هیبتِ بادهای تندِ خاطراتِ دور
برگ هایی خشک و خزان دیده را
به صورت من می زند.
و من نمی دانم که «این»
دست بلند آرزوهای نا مراد شده ی توست
یا سیلی سرد روزگار.
عزیز من
در شکوه دمدمه های صبح
که با خُنکایِ یک حس غریب و گنگ
در آمیخته
تو را در قابِ همه پنجره ها می بینم
که دست تکان می دهی
توراکه سخت اندوهگین
دل می کنی و دل می بری
تو بگو؟ بی آنکه بیندیشی بگو .
اینهمه طاقت
در حوصله ی من هست؟
و یا اینهمه " فراموشی"
که بعد از تو باید
بکارِ من و این دل رنجیده بیاید
به من می آید؟
آنروزها می گفتی : من نیمه ی توام
و حال
می بینم که تو
تمامِ منی
آیا دوباره
می بینمت؟
" اینروزها" باور کن
سخت خودم را گم کرده ام.
عزیز من
بیا
یکبار دیگر
مرا
پیدا کن و
به خود باز گردان!
در انتظارت